شعری ناتمام
این روزها دلم برای تو تنگ می شود
گه گاه اما دلت از سنگ می شود
این روزها همه حال و هوای دل
در پرسه های خیال تو همرنگ می شود
این روزها بهانه دل بی بها شده است
.......
دوست
رفتی و افسوس نچیدی مرا
ماندم و پژمرده شدم ریختم
تا که به دامان تو آویختم
دامن خود را متکان ای عزیز
این منم ای دوست به خاکم مریز
وای مرا ساده سپردی به باد
حیف که نشناخته بردی ز یاد
همسفر بادم از آن پس مدام
می گذرم بی خبر از بام وشام
می رسم اما به تو روزی دگر
پنجره را باز گذاری اگر
شفیعی کدکنی
محاکمه در خیابان
تیم برتون، ادوارد دست قیچی میسازه رو صورت جانی دپ ده تا زخم بزرگ گریم میکنه تا آخر فیلم یه دست میمونه. کیمیایی محاکمه در خیابان میسازه، زیر چشم پولاد یه زخم کوچیک گریم میکنه، بعد وسط فیلم یهو زخمه غیب میشه تو سکانس بعدی دوباره پیداش میشه.
درخت آرزوها

قبلها فکر میکردی بعدها که بزرگ شدی باید چه کار بکنی و چه کار هم نه. یعنی آرزوهات رو یکی یکی جدا میکردی و هر کدوم رو تو یه سبد میذاشتی. اگه با سلیقه بودی یه دستمال میگرفتی تو دستت و با یه هاااااا تمیزشون میکردی. میگرفتی بالا تو نور یه نیگاهی بهش میکردی و با برق اون چشماتم برقی میشد. بعد سبدها رو بردی تو حیاط گذاشتی کنار باغچه، روی آجرهای کجی که حریم خاکا رو با موزائیکها جدا کرده. اون وقت با یه بیلچه به اندازه یه وجب خاک برداشتی. همینطوری بیل زدی و جا باز کردی واسه آرزوهات. سبد اول رو اوردی جلو و یکی از اونا رو نیگا کردی. بعد خودتو توی ١٠ سال بعد دیدی. یعنی همون آرزوتو. بوسیدیشو گذاشتیش وسط خاک. با مشتت خاکا رو ریختی روش تا سطح باغچه. بعد یکی یکی سبدا رو آوردی جلو دستت و همه آرزوهاتو کاشتی. آبپاش رو با آب حوض پر کردی و آرزوهاتو آب دادی تا جوونه بزنن. هر روز آبیاریشون کردی به امید اینکه درخت آروزهات جوونه بزنه و سر از خاک دربیاره. واسه خودت از اینا تصویری درست کردی رویایی. سالها بعد، بعضی از اینا بزرگ شدن و بعضی هم وقتی یه نهال بودن خشک شدن. چند تا از درختهات رو شکستن و چندتاشون هم اصلا از خاک بیرون نیومدن. اونایی رو که بزرگ شدن هر کدوم یه عیب و ایرادی داشتن. یکی کج بود و یکی هم اصلا میوه نداشت. یکی دو تا شون شبیه همون رویاهات هستن.
الان به سادگی از کنار درختهات رد میشی و هیچ کدوم برات دلبری نمیکنن. یعنی یا آرزوهات خیلی کوچیک بودن، یا اینکه دیگه برات رنگی ندارن. به خودت که نگاه میکنی میبینی بازم آرزو داری و هوس میکنی آرزوهاتو یه جایی بکاری.
سرود صف مدرسه
شُد جمهوری اسلامی به پا که هم دین دهد هم دنیا به ما
به نام فرزند
بعداز این انتخابات خیلی ها مردود شدند. مردود شدن بهانه ای بود برای بهتر شناختن دور و بری هامان. افرادی که نامشان برای یک بار به گوش رسیده، و تصویرشان یادآور روزهایی خاطره انگیز است. با خودم فکر می کردم برای چه؟ این ها همان کسانی بودند که در روزگار دهه شصت عقبه فرهنگی نظام نوپای جمهوری اسلامی بودند. عده ای در حوزه هنری گرد هم آمدند و عده ای در سپاه و بسیج. خواننده، کارگردان، بازیگر، گرافیست، نقاش، نویسنده پرورش یافتند،آن هم از نوع انقلابی و مسلمان. بعد از اتمام دوره جنگ یک به یک به خانه بازگشتند و روزمرگی و خانواده... چهره ها کم کم تغییر کرد و عقاید نیز رنگ رخساره به خود گرفت. اولین آنها محسن مخملباف بود. تندرویی که می خواست همه چیز در جهت کمک به اعتلای انقلاب باشد. سینما را وسیله ای کرد برای بیان ایدئولوژی خویش و زیرسئوال بردن مخالفان. کسی که فقط خود را می دید و ساکنان ساختمان قدیمی زیر پل حافظ. زودتر از بقیه به دامن شهرنشینان بازگشت و جریان زندگی را درک کرد و از جمع خلوت نشینان رانده شد. در دهه هفتاد یک به یک همان هنرمندان انقلابی مواضعی ملایم تر داشتند و عده ای هم در سکوت تغییر رفتار و عقیده دادند. جمعی از همان ها به دانشگاه رفتند و تدریس پیشه کردند. شور انقلابی شان فروکش کرده بود و هنرشان شد بیان زندگی. در خرداد هفتاد و شش عده ای در اردوگاه خاتمی بودند و عده ای در اردوگاه مخالفان. دوستی ها ادامه داشت، گرچه عقاید تغییر کرده بود. این روزها اما از اتفاقات جالب این است که آن جمع دوباره گرد یک دیگر جمع شده اند. نه از انقلاب خبری است و نه اتفاقات دهه شصت. هیچ یک ترسی از ابراز عقیده خود ندارند.

اما چرا نوری زاد در وبلاگش مطالبی می نویسد که گذشته اش را زیر سئوال می برد. حاتمی کیا فرزندش را روی مین می فرستد. کاکایی می شود ترانه سرای خوانندگانی که اگر مجوز ارشاد نداشتند، به حتم در ایست و بازرسی های بیسج صدایشان از کاست پاک می شد. سهیل محمودی، ساعد باقری، حسام الدین سراج مجید مجیدی، حسین خسروجردی، و خیلی های دیگر که قرار بود عقبه فرهنگی جمهوری اسلامی باشند امروز هیچ صحبتی در دفاع از آن بر نمی آورند؟
![]()
برای منی که متولد دهه شصت هستم یک جواب وجود دارد. جواب معمای تغییر این افراد، فرزندان و خانواده است. اگر مخلمباف روزی توبه نستوح ساخت روزی هم به فرزندش کمک کرد تا "سیب" بسازد و "تخته سیاه". اگر حاتمی کیا "دیده بان" ساخت روزی هم به "نام پدر" می سازد و فرزندش را روی مین می فرستد و به گناه خود اعتراف می کند، سپس آن را همراه خود به فرنگ می برد. نکته این است که این روزها زور فرزندان به پدران می چربد.
سئوالهای بیجواب
یکی از دلایلی که معماری ایرانی اسلامی مغفول مونده اینه که با این خونههایی که ما توش زندگی میکنیم، نمیشه فهمید عشق رو به جای نهان کردن تو پستو، باید کجا قایم کرد.
همینجوری
خطاب به خودم
خطاب به شاهزاده
مال تو تمام آن پرچم ها
تمام برج های روی تپه ها
تمام آن سردابه ها، تمام آن ملازمان
تمام اورنگ های روی ابرها
تمام جوشن ها، تمام افسارها
تمام جاده های شمشیرنشان
اما مال من کیک گندمی
سبدی سیب، لیوانی شیر
و زنی که با من شام بخورد
هر شب در آن سوی میز
و سرمایی که دردامنه "سوبوتیتسا" می چمد و می چرد
وقتی آفتاب نو
عریان از میان مه شبانگاهی
از فراز آسمان هفتم
چهره می گشاید.
لیوبومیر سیموویچ - از مجموعه "تو مشغول مردن ات بودی" ترجمه محمد رضا فرزاد
گندمزار

قطره آبی بودم در دریا
با هرم آتشین خورشید
آسمانی شدم
تماشای رقصت در گندمزار
از آسمان
دلرباتر از سقوط بود بر چتر عشاق جوان
زردی ساقههایت زردتر از خورشید تابستان
ابر پاییزی
در اندوه دوریام از تو گریست
و هدیه باران پاییزی تولد گندم بود
برای دل تنگ من

